چهارشنبه , ۳۰ خرداد, ۱۳۹۷
خانه / یادداشت / خدا که انقدر مهربون نیست!

خدا که انقدر مهربون نیست!

چطور الهی العفو بگوییم؟

ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ[۱]

بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را

این یک جلوه مهربانی خداست دیگه!

بخونید من جوابتون رو میدم

آقا اینجوری باشه ما با یه شب قدر بیست و سوم از اولیاءالله می‌شویم؟!

بله قطعا همینطوره!

آیا می‌دونید ما‌ اون چیزایی که خدا بهمون میده، سر راه که داریم میریم می‌ذاریم میریم؟

بهمون میگن: بابا اینا رو بردار ببر! مالِ توئه!

می‌گیم: اینهمه مالِ من؟! نه بابا اینا که مال من نیست! خدا که انقدر مهربون نیست! حتما می‌خواسته چهارتا گناه از من ببخشه که بخشیده دیگه!

آقا بقیه اش هم مال شماست، بردار ببر!

نه خدا که انقدر به من نمیده که… چی داری می گی؟!

ما خودمون بی ایمانیم نمی بریم… و الا اونکه از مهربونی کم نمیذاره

داره اینا رو به تو میده… حواست هست؟ بردار ببر

نه بابا ولمون کن مگه خدا…!!

ببین!

آخه چیکار کنن با ما! خدا چیکار کنه با ما…

یه وقت بد خدا رو معرفی نکنید به مردم، بگید سه شب رفتم تا صبح ضجه زدم، تا خدا من و بخشید؛ اینجوری مردم یه وقت سوء‌ظن پیدا می کنند میگویند عجب خداییه! سه شب رفتی ضجه زدی تا ببخشه؟

به غریبه ها اینجوری نگویید ها…

بگویید: آقا نبودید شب نوزدهم، حرکت کردم فرشته ها با من  شروع کردند به استغفار کردن

حالا این یعنی شب قدر الهی العفو نگیم؟! نه برای این الهی العفو بگو… آخه خدا بعد از اینکه گناه بنده اش رو می بخشه، بنده شرمنده میشه دیگه… هی میگه ببخشید، ولی من گناه کردم…

اینجوری الهی العفو بگویید. امام سجاد در صحیفه سجادیه می‌فرمایند: خدایا وقتی ببخشی، من بعدش چیکار کنم؟!

ما‌ها اون چیزایی که خدا بهمون میده، سر راه که داریم میریم میذاریم میریم

میگن بابا اینا رو بردار ببر مال توئه!

میگیم: اینهمه مالِ من؟! نه بابا اینا که مال من نیست! خدا که انقدر مهربون نیست!

 

[۱]. سوره مباکه غافر، آیه.۶۰

مطلب پیشنهادی

آغاز انحراف انسان زمانی است که ...

آغاز انحراف یک انسان از کجاست؟

آغاز انحراف یک انسان این است که واقع بین بشود، ولی در واقعیت هایش خدا را حذف بکند... خدا هم یک واقعیت است جنود خدا هم واقعیت است وعده‌های خدا هم واقعییست...

4 دیدگاه

  1. سلام عليكم

    ممنون از مقاله زیبا و امیدبخش تون.
    متناسب با موضوع، یک مثنوی نغز و پرمغز از مرحومه پروین اعتصامی -که تحقیقا از أحبّاء خداوند و از معدود فرزانگان بی ادّعا و متعهّد معاصر بوده و درنگ کوتاه شان در این سرای غرور، نشان از پاکی و عدم تعلّق ایشان به آلودگی ها و تیرگی های ماست-  تقدیم شما و مخاطبین عزیزتان میکنم.
    ان شاءالله سروران گرامی مطالعه نموده، صلوات و فاتحه ای نثار روح پاک ایشان کنند.
    (البته امیدوارم بخش دیدگاه ها در این وب سایت، دارای محدودیت کاراکتر نباشه،چون مثنوی نسبتا طویلی هست.)

    پیرمردی مفلِس و برگشته بخت

    روزگاری داشت ناهموار و سخت

    هم پسر، هم دخترش بیمار بود

    هم بلای فقر و هم تیمار بود

    این دوا میخواستی، آن یک پزشک

    این غذایش آه بودی، آن سرشک

    این عسل میخواست، آن یک شوربا

    این لحافش پاره بود، آن یک قبا

    روزها میرفت بر بازار و کوی

    نان طلب میکرد و میبُرد آبروی

    دست بر هر خودپرستی میگشود

    تا پشیزی بر پشیزی میفزود

    هر امیری را روان میشد ز پِی

    تا مگر پیراهنی بخشد به وی

    شب بسوی خانه می آمد زَبون

    قالب از نیرو تهی، دل پُر ز خون

    روز، سائل بود و شب، بیماردار

    روز، از مردم، شب از خود شرمسار

    صبحگاهی رفت و از اهل کرم

    کس ندادش نه پشیز و نه دِرَم

    از دری میرفت حیران بر دری

    رهنورد امّا نه پائی، نه سری

    ناشمرده برزن و کوئی نمانْد

    دیگرش پای تکاپوئی نماند

    دِرهمی در دست و در دامن نداشت

    ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

    رفت سوی آسیا هنگام شام

    گندمش بخشید دهقان، یک دو جام

    زد گره در دامن آن گندم، فقیر

    شد روان و گفت:  کِای حیّ قدیر!

    گر تو پیش آری به فضل خویش دست

    برگشائی هر گره، کَایّامْ بست

    چون کنم یارب، در این فصل شِتا؟

    من عَلیل و کودکانم ناشتا

    میخرید این گندم اَر یک جای، کس

    هم عسل زان میخریدم، هم عدس

    آن عدس، در شوربا میریختم

    وان عسل، با آب می‌آمیختم

    درد اگر باشد یکی، دارو یکی است

    جان فدای آنکه درد او یکی است!

    بس گره بگشوده‌ای از هر قبیل

    این گره را نیز بگشا، ای جلیل!

    این دعا میکرد و می‌پیمود راه

    ناگه افتادش به پیش پا، نگاه

    دید گفتارش فساد انگیخته

    وان گره بگشوده، گندم ریخته!

    بانگ بر زد، کای خدای دادگر!

    چون تو دانائی نمیداند مگر؟!

    سالها نَردِ خدائی باختی!

    این گره را زان گره نشناختی؟!

    این چه کار است ای خدای شهر و دِه؟!

    فرقها بود این گره را زان گره!

    چون نمی‌بیند چو تو بیننده‌ای؟!

    کاین گره را برگشاید بنده‌ای!

    تا که بر دست تو دادم کار را

    ناشتا بگذاشتی بیمار را !

    هر چه در غربال دیدی، بیختی!

    هم عسل، هم شوربا را ریختی؟!

    من ترا کِی گفتم ای یار عزیز!

    کاین گره بگشای و گندم را بریز؟!

    ابلهی کردم که گفتم، ای خدای!

    گر تَوانی این گره را بَرگشای!

    آن گره را چون نیارَستی گشود

    این گره بگشودنت دیگر چه بود؟!

    من خداوندی ندیدم زین نَمَط!

    یک گره بگشودی و آن هم غلط!

    الغرض، برگشت مسکین، دردناک

    تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

    چون برای جستجو خَم کرد سر

    دید افتاده یکی هَمیان زر

    سجده کرد و گفت کای ربّ وَدود!

    من چه دانستم ترا حِکمت چه بود؟

    هر بلائی کز تو آید، رحمتی است

    هر که را فقری دهی، آن دولتی است

    تو بسی زَ اندیشه برتر بوده‌ای

    هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای

    زان بتاریکی گذاری بنده را

    تا ببیند آن رخِ تابنده را

    تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند

    تا که با لطف تو پیوندم زنند

    گر کسی را از تو دردی شد نصیب

    هم سرانجامش تو گردیدی طبیب

    هر که مسکین و پریشان تو بود

    خود نمیدانست و مهمان تو بود

    رِزق، زان معنی ندادندم خَسان

    تا تو را دانم پناه بی کسان

    ناتوانی، زان دهی بر تندرست

    تا بداند کآنچه دارد، زانِ تُست

    زان به درها بردی این درویش را

    تا که بشناسد خدای خویش را

    اندرین پستی، قضایم زان فکند

    تا تو را جویم، تو را خوانم بلند

    من به مردم داشتم روی نیاز

    گرچه روز و شب درِ حق بود باز

    من بسی دیدم خداوندان مال

    تو کریمی ای خدای ذوالجلال

    بر در دونان چو افتادم ز پای

    هم تو دستم را گرفتی ای خدای

    گندمم را ریختی تا زَر دهی

    رشته‌ام بردی که تا گوهر دهی

    در تو “پروین” نیست فکر و عقل و هوش!

    ورنه دیگِ حق، نمی‌افتد ز جوش




    1



    0
  2. خواهش میکنم.
    البته شاید بعضی از ابیات، با موضوع مطلب شما مطابقت نداشت و کمی هم مبعِد ذهن از موضوع بود ، اما خب برای رعایت امانت سانسورشون نکردم.
    خلاصه اینکه آدم باید گدایی کنه و گدایی آستان حقّ هم ادب و آداب داره.

    مثلا تضرّع، اشک و حالِ انقطاع میخواد.

    با چشمای خودمون دیدیم که حالِ انقطاعِ ولیّ خدا، چطور در یک لحظه، اشک هزاران و بلکه میلیونها نفر رو روی گونه ها غلطوند و یه مملکت که بخش قابل توجّهی از مردمش یاغی و طاغی شده بودن، از سقوط حتمی نجات پیدا کرد.

    یا اینکه:

    مَن ِاستَدامَ قَرعَ البابِ وَ لَجَّ وَلَجَ.

    و آداب دیگری که ذکر کرده اند.

    بله، فرمایش شما کاملا صحیحه؛خدا خیلی مهربون تر از حدّ تصوّر ماست؛ اصلا مثل ما فراموش کار نیست و حتما جواب گدای با ادب و میده؛
    شاید خیلی زود،شاید کمی دیر…
    شایدم در آخرت که دستمون از همه چیز و همه کس خالی و کوتاهه.خیلی هم دور نیست اون روز…

    إنّهم يَرَونَهُ بعيداً و نَراهُ قريباً

    سرتونو درد آوردم!
    حقّ نگهدارتون.




    0



    0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *