دوشنبه , ۳ مهر, ۱۳۹۶
خانه / یادداشت / داستان شگفت انگیز!

داستان شگفت انگیز!

داستان تو شگفت انگیزتر است!

 علامه طهرانی رضوان الله علیه: دوستى داشتم به نام حاج عبد الزّهراء گرعاوی … در اوائل آشنائى حقير با ايشان بود كه در اوائل تابستان بنده با تمام عيالات و دو فرزند عازم زيارت دوره شديم؛

 و چند روزه به سامرّاء مشرّف شده، و سپس به كاظمين آمديم، در اين وقت آقاى حاج عبد الزّهرا، با ماشين خود براى زيارت به نجف رفته بود و در كاظمين نبود.

 فرداى آن روز آفتاب طلوع كرده بود، كه حسب العاده به حرم مطهّر كاظمين مشرّف شديم، و در مراجعت از حرم، طفل أكبر اينجانب كه در آن وقت چهار سال داشت، چون چشمش در راه به خيار نوبر افتاد طلب كرد و گريه كرد؛

 و اتّفاقاً براى او خوب نبود؛ ما از خريدن امتناع كرديم، و او هم اصرار داشت تا بالاخره من اعتنائى به گريه او ننمودم؛ و روى دست او زدم و از مقابل خيارها گذشتيم.

 نزديك غروب آفتاب بود كه يكى از دوستان كربلائى ما به مسافرخانه آمد، و گفت: «حاج عبد الزّهراء امروز از زيارت نجف أشرف مراجعت كرده است، مى آئى به ديدنش برويم، و نماز را هم همان جا بخوانيم؟!»

 من گفتم: «ضررى ندارد!» لذا با هم از مسافرخانه حركت كرديم، و تا منزل او كه در آن وقت در خارج كاظمين و متّصل به آن و از نواحى جديد الإحداث است، قدرى راه بود، پياده روان شديم.

 در راه من ديدم جماعتى گرد آمده اند؛ و مشغول تماشاى چيزى هستند. از همراهم پرسيدم: «اين چيست كه تماشا ميكنند؟!» گفت: «تلويزيون است؛ تازه در كاظمين آورده اند، و مردم براى تماشا جمع شده اند»

 من از دور نگاه كردم ديدم عكس ها و صورتهاى متحرّكى بر روى صفحه ميگذرد. بسيار در شگفت آمدم كه خدايا صنعت بشر به كجا كشيده است، كه صدا و سيماى افرادى را از راه دور مى آورد و در همان لحظه در مقابل ديدگان قرار ميدهد، و اين حديث نفسى بود كه با خود كردم.

 بارى گذشتيم، و به منزل او رسيديم؛ چون وارد شديم، ديديم: سجّاده خود را پهلوى حديقه اش (باغچه) انداخته و مشغول نماز است ما نيز نماز را خوانديم؛

 و پس از اتمام نماز و احوالپرسى و تعارفات عادى، گفت: «حقّ با باطل مخلوط نميشود و بالاخره حقّ به كنارى، و باطل نيز به كنارى ميرود!» گفتم: «صحيح است!»

 گفت: «حقّ و باطل، مانند روغن و آب هستند، اگر آنها را به روى هم بريزى و تكان هم بدهى، باز روغن در رو و آب در زير مى ايستد!» گفتم: «همينطور است!»

 گفت: «سيّد محمّد حسين! ميدانى كه انسان به تمام مقامات و مناصب با نقشه و تدبير و مكر ميتواند برسد: تاجر شود؛ مال دار شود؛ عالم و مرجع شود؛ سلطان و رئيس جمهور شود؛ ولى راه خدا نقشه و حيله بردار نيست!» گفتم: «آرى همينطور است!»

 گفت: «من امروز صبح از نجف خارج شدم؛ و با سيّاره (ماشين) بسوى كاظمين مى آمدم، ناگاه ديدم كه ممكن است انسان در طبقه دهم از يك عمارتى باشد و بواسطه مختصر غفلتى، يك مرتبه به طبقه پائين سقوط كند!»

 من فهميدم كه اين همه گفتارها و سؤالها و خطابها به جهت اينست كه به من بفهماند: زدن روى دست طفل كه خيار ميخواسته است صحيح نيست؛ و طفل را بايد با صبر و تحمّل آرام كرد؛

 و او در همان وقتى كه ما از نزد خيار فروش عبور ميكرديم، در ماشين خود نشسته و در بيابان حِلّه بسوى بغداد در حركت است؛ از حال ما، و كيفيّت درخواست بچّه، و ضرب ما مطّلع بوده؛ ولى نمى خواهد صريحاً بگويد: كه تو چنين كرده اى!

 در اين حال بدون اختيار در درون خود، با او گفتم: «وَ اللهِ لَقِصَّتُكَ أَعْجَبُ. سوگند به خدا كه داستان تو، و ديدن تو در بيابان نجف، كارى را كه من از فاصله قريب به يكصد كيلومتر از دور انجام داده ام، از داستان تلويزيون كه براى من عجب آور بود؛ شگفت انگيزتر است.»

معادشناسی، ج۷، ص۱۱۶

مطلب پیشنهادی

گناه یعنی خداحافظ امام حسین

گناه یعنی: خداحافظ امام حسین

گناه = خداحافظ امام حسین! میدونستی هر گناهی که میکنی، ثانبه به ثانیه، ساعت به ساعت، و چه بسا ماه‌ها ظهور حضرت ره به تاخیر میندازی؟؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *