پنج شنبه , ۲۷ مهر, ۱۳۹۶
خانه / یادداشت / حکایت پیرمرد مستضعف سنی

حکایت پیرمرد مستضعف سنی

پیرمرد مستضعف سنی و شیخ علی!

(علامه طباطبائی رضوان الله علیه) فرمودند: در كربلا واعظى بود به نام سيّد جواد …

 يك مرتبه گذرش افتاد به قصبه اى كه همه آنها سنی مذهب بودند، و در آنجا برخورد كرد با پيرمردى محاسن سفيد و نورانى؛

 و چون ديد سنی است، از در صحبت و مذاكره وارد شد، ديد الآن نمى تواند تشيع را به او بفهماند؛چون اين مرد ساده لوح و پاك دل چنان قلبش از محبّت افرادى كه غصب مقام خلافت را نمودند سرشار است كه آمادگى ندارد و شايد ارائه مطلب نتيجه معكوس داشته باشد.

 تا در يك روز كه با آن پيرمرد تكلّم مينمود از او پرسيد: شيخ شما كيست؟ (شيخ در نزد مردم عادى عرب، بزرگ و رئيس قبيله را گويند)

 پيرمرد در پاسخ گفت: شيخ ما يك مرد قدرتمندى است كه چندين خان (مهمانسرای) ضيافت دارد، چقدر گوسفند دارد، چقدر شتر دارد، چهار هزار نفر تيرانداز دارد، چقدر عشيره و قبيله دارد.

 سيّد جواد گفت: بَه بَه از شيخ شما چقدر مرد متمكّن و قدرتمندى است!

 بعد از اين مذاكرات پيرمرد رو كرد به سيّد جواد و گفت: شيخ شما كيست؟

 گفت: شيخ ما يك آقائى است كه هر كس هر حاجتى داشته باشد بر آورده ميكند؛ اگر در مشرق عالم باشى و او در مغرب عالم، و يا در مغرب عالم باشى و او در مشرق عالم، اگر گرفتارى و پريشانى براى تو پيش آيد، اسم او را ببرى و او را صدا كنى، فوراً به سراغ تو مى آيد و رفع مشكل از تو ميكند.

 پيرمرد گفت: بَه بَه عجب شيخى است! شيخ خوب است اين طور باشد، اسمش چيست؟ سيّد جواد گفت: شيخ على.

 ديگر در اين باره سخنى به ميان نرفت مجلس متفرّق شد و از هم جدا شدند و سيّد جواد هم به كربلا آمد. امّا آن پيرمرد از شيخ على خيلى خوشش آمده بود و بسيار در انديشه او بود.

 تا پس از مدّت زمانى كه سيّد جواد به آن قريه آمد، با عشق و علاقه فراوانى كه مذاكره را به پايان برساند و شيخ را شيعه كند؛

 و با خود مى گفت: ما در آن روز سنگِ زيربنا را گذاشتيم و حالا بنا را تمام مى كنيم، ما در آن روز نامى از شيخ على برديم و امروز شيخ على را معرّفى مى كنيم و پيرمرد روشندل را به مقام مقدّس ولايت أمير المؤمنين عليه السّلام رهبرى مى نمائيم.

 چون وارد قريه شد و از آن پيرمرد پرسش كرد، گفتند: از دار دنيا رفته است. خيلى متأثّر شد، با خود گفت: عجب پيرمردى! ما در او دل بسته بوديم كه او را به ولايت آشنا كنيم.

 حيف، از دنيا رفت بدون ولايت، ما ميخواستيم كارى انجام دهيم و پيرمرد را دستگيرى كنيم، چون معلوم بود كه اهل عناد و دشمنى نيست، إلقاءات و تبليغات سوء، پيرمرد را از گرايش به ولايت محروم نموده است.

 بسيار فوت او در من اثر كرد و به شدّت متأثّر شدم. به ديدن فرزندانش رفتم و به آنها تسليت گفتم و تقاضا كردم مرا سر قبر او بَريد.

 فرزندانش مرا بر سر تربت او بردند و گفتم: خدايا ما در اين پيرمرد اميد داشتيم چرا او را از دنيا بردى؟ خيلى به آستانه تشيع نزديك بود، افسوس كه ناقص و محروم از دنيا رفت.

 از سر تربت پيرمرد بازگشتيم و با فرزندان به منزل پيرمرد آمديم. من شب را در همانجا استراحت كردم؛

 چون خوابيدم، در عالم رؤيا ديدم درى است وارد شدم، ديدم دالان طويلى است و در يكطرف اين دالان نيمكتى است بلند، و در روى آن دو نفر نشسته اند و آن پيرمرد سنی نيز در مقابل آنهاست.

 پس از ورود، سلام كردم و احوالپرسى كردم، ديدم در انتهاى دالان درى است شيشه اى و از پشت آن باغى بزرگ ديده ميشد.

 من از پيرمرد پرسيدم: اينجا كجاست؟ گفت: اينجا عالَم قبر من است، عالم برزخ من است و اين باغى كه در انتهاى دالان است متعلّق به من و قيامت من است.

 گفتم: چرا در آن باغ نرفتى؟ گفت: هنوز موقعش نرسيده است؛ اوّل بايد اين دالان طىّ شود و سپس در آن باغ رفت.

 گفتم: چرا طىّ نمى كنى و نميروى؟ گفت: اين دو نفر معلّم من هستند. اين دو، دو فرشته آسمانيند آمده اند مرا تعليم ولايت كنند، وقتى ولايتم كامل شد ميروم؛

 آقا سيّد جواد! گفتى و نگفتى (يعنى گفتى كه شيخ ما كه اگر از مشرق يا مغرب عالم او را صدا زنند جواب ميدهد و به فرياد ميرسد اسمش شيخ على است؛ امّا نگفتى اين شيخ على، على ابن أبى طالب است.)

 بخدا قسم همين كه صدا زدم: شيخ على بفريادم رس، همينجا حاضر شد. گفتم: داستان چيست؟

 گفت: چون من از دنيا رفتم مرا آوردند در قبر گذاردند و نكير و منكر به سراغ من آمدند و از من سؤال كردند:

 منْ رَبُّكَ وَ مَنْ نَبيُّكَ وَ مَنْ إمامُكَ؟ من دچار وحشت و اضطرابى سخت شدم و هر چه مى خواستم پاسخ دهم به زبانم چيزى نمى آمد

 با آنكه من اهل اسلامم، هر چه خواستم خداى خود را بگويم و پيغمبر خود را بگويم به زبانم جارى نمى شد.

 نكير و منكر آمدند كه اطراف مرا بگيرند و مرا در حيطه غلبه و سيطره خود درآورده و عذاب كنند، من بيچاره شدم، بيچاره به تمام معنى، و ديدم هيچ راه گريز و فرارى نيست؛ گرفتار شده ام.
ناگهان به ذهنم آمد كه تو گفتى: ما يك شيخى داريم كه اگر كسى گرفتار باشد و او را صدا زند اگر او در مشرق عالم باشد يا در مغرب آن، فوراً حاضر ميشود و رفع گرفتارى از او ميكند.

 من صدا زدم: اى شيخ على به فريادم رس!

 فوراً على بن أبى طالب أمير المؤمنين عليه السّلام حاضر شدند اينجا، و به آن دو نكير و منكر گفتند: دست از اين مرد برداريد، معاند نيست، او از دشمنان ما نيست، اينطور تربيت شده، عقائدش كامل نيست چون سعه نداشته است.

 حضرت آن دو ملك را ردّ كردند و دستور دادند دو فرشته ديگر بيايند و عقائد مرا كامل كنند، اين دو نفرى كه روى نيمكت نشسته اند دو فرشته اى هستند كه به امر آن حضرت آمده اند و مرا تعليم عقائد مى كنند.

 وقتى عقائد من صحيح شد من اجازه دارم اين دالان را طىّ كنم و از آن وارد آن باغ گردم.

معادشناسی ج ۳ ص ۱۰۸

مطلب پیشنهادی

شعری از سیده حسنی حسینی طهرانی

مانده ام تنها و مضطر، در میانم هشتاد زن

تنها و مضطر مانده‌ ام تنها و مضطر، در میانم هشتاد زن آه خواهر، اشک …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *